اسیر ساده دلیها~اشعار عاشقانه به نام آنکه اگر حکم کند همه محکومیم | ||
| نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱ توسط omid هیچ چیز از تو نمیخواهم. فقط باش. فقط بخند فقط راه برو نه راه نرو!!! میترسم پلک بزنم و دیگر نباشی!!!!! هیچ چیز از تو نمیخواهم. فقط باش. فقط بخند فقط راه برو نه راه نرو!!! میترسم پلک بزنم و دیگر نباشی!!!!! هیچ چیز از تو نمیخواهم. فقط باش. فقط بخند فقط راه برو نه راه نرو!!! میترسم پلک بزنم و دیگر نباشی!!!!! نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط omid آنکه دستش را اینقدر محکم گرفته ای ,دیروز عاشق من بود دستت را خسته نکن محکم یا آرام فردا تنهایی نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط omid تولد یک درد،یک لحظه یک ساعت،یک روز است,,,اما ردش، دردش ،آهش،یک عمر.... نوشته شده در تاريخ شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ توسط omid حکایت من حکایت کسی است عاشق دریا بود ولی قایق نداشت دلباخته سفربود اما همسفر نداشت حکایت من حکایت کسی است که,,زجر کشید اما ضجه نزد زخم داشت اما ناله ای نکرد و خندید تا کسی غمش را نفهمد... نوشته شده در تاريخ شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ توسط omid روزگارغریبیست,,,,,باهرکس که دست میدهی,,,دیر یا زود از دستش میدهی نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱ توسط omid خدایا به قولت وفا نکردی.... گفته بودی حق انتخاب دارم...پس چرا انتخابم در آغوش دیگریست??'''???? نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱ توسط omid خواهش میکنم دوباره نپرس دلتنگی چه معنی دارد....دلتنگی معنی ندارد........درد دارد......... هوس کرده ام خوب نباشم......شاید حالم را بپرسی نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠ توسط omid خداوندا اگر چه کفر است این،،ولی باور کن این شبها،........دلم کافر شده ،ز یــــــــر ا خــــــــد ا ی د یــــــــگــــــــر ی د ا ر د وفای اشک را نازم که در شبهای تنهایی....گشاید بغض هایی را که پنهان در گلو دارم گفتمش خموش آری*و همچون نسیم صبح*لرزان و بی قرار دویدم به سوی تو*اما تو هیچ نبودی و دیدمت هنوز*در سینه هیچ نیست آروی تــــــــــــــو ز نـــــــــــــــــد گــــــــــــــی شوق رسیدن به فرداییست که
نــــــــــــــــخـــــــــــــو ا هـــــــــــد م دل من در طلب روی تو ای مونس جان.......خاک راهیست که در دست نسیم افتاد است نوشته شده در تاريخ شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ توسط omid دلتنگم برای کسی که مدتهاست بی آنکه باشد هرلحظه زندگی اش کرده ام نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠ توسط omid این هم از یک عمر مستی کردنم.....سالها شبنم پرستی کردنم.....ای دلم زهر جدایی را بخور......چوب عمری با وفایی را بخور....ای دلم دیدی که ماتت کرد و رفت؟.......خنده ای بر خاطراتت کرد ورفت.... من که گفتم این بهار افسردنیست.....من که گفتم این پرستو رفتنیست.....آه عجب کاری به دستم داد دل....هم شکست و هم شکستم داد دل نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠ توسط omid سال پیش با او زیر باران راه میرفتیم.....امسال راه رفتن او را زیر باران اشکهایم با دیگری میبینم،شایدباران سال پیش اشکهای فرد دیگری بوده نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ توسط omid در گفتن و شنیدن جمله دوســــــــــــــتــــــــــــــت دارم
چه رازیست که کسی که میگوید عــــــــــــاشـــــــــقــــــــــتــــــــــر
میشود و کسی که میشنود بـــــــــــــــی تــــــــــــــفـــــــــا و ت تـــــــــــر؟ و از چـــــشــــــمــــــــان خونسرد تو پیداست.....که شـــــور عــــــشـــــق سابق را نداری نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ توسط omid روزی که دگر نبودم،تنها آرزوی ساده ام این است........زیر لب بگویی...یــــــــــــــادش بــــــــــــخـــــــــــــــــیـــــــــــــــر نوشته شده در تاريخ سهشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠ توسط omid رفتی و ندیدی که چه محشر کردم.....با اشک تمام کوچه را تر کردم.....دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد...وابستگی ام را به تو باور کردم نوشته شده در تاريخ سهشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠ توسط omid در اینجا که منم ....کسی چه میداند که بودن چون زیستن طاقت فرساست نوشته شده در تاريخ سهشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠ توسط omid جام در دست پیش می آید..... یک نفر مست پیش می آید....عاشقی جرم نیست ای مردم.....اتفاق است پیش می آید شمع میسوزد و پروانه به دورش نگران......ماکه میسوزیم و پروانه نداریم چه کنیم نوشته شده در تاريخ سهشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠ توسط omid شب بر سرمن جز غم ایام کسی نیست......میسوزم و میمیرم و فریاد رسی نیست.....فریاد رس همچو منی نیست در این شهر....فریاد رسی نیست کسی را که که کسی نیست.....بیمارم وتبدارم و در سینه مجروح.....چندان که فغان میکشم از دل نفسی نیست....آن میوه جانبخش که دل در طلب اوست.....زینت گر شاخیست که در دسترسی نیست.....بیش است ز ما طالع آن مرغ گرفتار....کو را قفسی باشد و ما را قفسی نیست نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠ توسط omid کسی دیگر نمیکوبد در این خانه متروک ویران را.....کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم.....و من چون شمع میسوزم.....ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند.....و من گریان و نالانم.....و من تنهای تنهایم.....درون کلبه خاموش خود اما.....کسی حال من غمگین نمی پرسد.....و من دریای پر اشکم.....که طوفانی به دل دارد.....درون سینه پرجوش خویش اما.....کسی حال من تنها نمی پرسد.....و من چون تک درخت زرد پاییزم..... که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا ار من.....و دیگر هیچ چیز از من نمیماند نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠ توسط omid تو از دردی که افتاده است بر جانم چه میدانی......دلم تنها تو را دارد..... ولی با من نمی مانی....تمام سعی تو......کتمان عشقت بود در حالی.....که از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی زندگی سخت بسوزد که مرا سخت شکست نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠ توسط omid مکن بیدار از این خوابم خدایا.....که دارم خلوتی خوش با خیالش من اگر اشک به دادم نرسد میشکنم.....من در این تنهایی.... من در این خلوت خاموش سکوت.....اگر از هجر تو آهی نکشم.....
اگر از یاد تو یادی نکنم........میشکنم نوشته شده در تاريخ سهشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠ توسط omid به که گویم غم این قصه ویرانی خویش.....غم شبهای سکوت و دل بارانی خویش.......گله از هیچ ندارم نکنم شکوه ز کس............که شدم بنده پابسته پیشانی خویش.............همه شب فکر همینم غزلی تازه کنم............
من شاعر بروم سوی غزلخوانی خویش.....به کدامین گنه اینگونه مجازات شدم...........همه دم نالم وسوزم ز پشیمانی خویش..من ازین پس شده ام شاعر و گویم همه شعر......
غـــــــــزل چــــــــشـــــــم تــــــو و شـــــــــرح پـــــــــریــــــــشـــــــانــــــی خــــــویـــــــــــــــــــــــــش نوشته شده در تاريخ سهشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠ توسط omid کـــــــــاش مـــــــیــــــفـــــهـــــمــــیـــــــدی قـــــهــــــــر مــــــــیـــــــکــــــنــــــم تـــــــــا دســـــــتـــــــهــــــایم را مـــــــــحــــــکــــــمـــــــتـــــر بـــــــفـــــــــــشـــــــــــــــــــاری نوشته شده در تاريخ سهشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠ توسط omid گـــنـه از جانب ما نیست که ما مــجنونــــیم
.....گـــــــردش چـــــشم تـــــو نــــگذاشت کــــه عــــاقل بـــــاشیم نوشته شده در تاريخ سهشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠ توسط omid زنـــــــــدگـــــــی همیشه بهار نیست........
گــــــــــاهــــــی ابر خزان روی آن سایه مــــــــی افـــکندو بهترین دوستان را که روزی به جان هم قسم میخوردند چنان از
هــــــــم جــــدا میکند که گویی آشنایی
وجـــــــود نــــداشته است......و گاهی آنــــچــــنـــــان به هم نزدیک میکند که
گـــــــــویــــــی اصلا جدایی وجود نداشته اســــــــــــــت نوشته شده در تاريخ سهشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠ توسط omid قسم به ساحل دریای آبی چشمت.....که دل نثار نگاهت به یک اشاره کنم.....نیامدی تو و جان بر لبان من آمد.....بگو به یاد تو تا چند گریه کنم سیب سرخی را به من بخشید ورفت.....عاقبت بر عشق من خندید ورفت.....اشک در چشمان سردم حلقه زد..... بی مروت گرمی ام را دید و رفت.....چشم از من کند ودل از من برید.....حال بیمار مرا فهمید ورفت.... بــــــــا غـــــــــم هــــــــجـــــــرش مــــــدارا مـــــــی کــــــــنـــــــــم
............گـــــر چـــــه بــــــر ز خــــــمم نـــــمـــــــک پـــــــــاشــــــیــــــد و رفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت عشق یعنی....................کوچک کردن دنیا به اندازه یک نفرو بزرگ کردن یک نفر..........به اندازه دنیا وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی به د ریا شکوه بردم از شب دشت...وز آن عمری که تلخ تلخ بگذشت....
به هر موجی که میگفتم غم خویش....سری میزد به سنگ و باز میگشت نوشته شده در تاريخ شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ توسط omid برو ای دوست که ترک تو ستمگر کردم....حیف این عمر که در پای تو من سر کردم...عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران...ساده دل من که قسمهای تو باور کردم....به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود....زان همه ناله که در پیش تو کافر کردم اے عشق شکستہ ایم تو مشکن ما را....اینگونہ بہ خاک رہ میفکن ما را....ما در تو بہ چشم دوستے مینگریم....اے دوست مبین بہ چشم دشمن ما را نوشته شده در تاريخ جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠ توسط omid باید فراموشت کنم.... چندیست تمرین میکنم....من میتوانم،میشود....آرام تلقین میکنم....حالم،نه اصلا خوب نیست....تا بعد بهتر میشود....فکری برای این دل... آرام و غمگین میکنم....من میپذیرم رفته ای....و بر نمیگردی ، همین....خود را برای درک این....صد بار تحسین میکنم....کم کم ز یادم میروی....این روزگار ورسم اوست....این جمله را با تلخی اش.... صد بار تحسین میکنم نوشته شده در تاريخ جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠ توسط omid افسوس...... قصه ما درست بود،همیشه یکی بود،یکی نبود نوشته شده در تاريخ شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ توسط omid دستم از دستت جداست....این تمام ماجراست....دلخوشم شاید بیایے....فردا ھم
روز خداست اگر مردن سزاے عاشقان است.....براے مردنم ھر شب دعا کن نوشته شده در تاريخ جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠ توسط omid پر از تو ام به تهیدستی ام نگاه نکن،مگو که هیچ نداری،ببین تو را دارم بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا...حقا که غمت از تو وفادار تر است.. | ||